تبلیغات
سلالــــــــــه ی نـــــــــــور - خاطره ای از یاران (3)

سلالــــــــــه ی نـــــــــــور
 
اللّهم احفظ نائب المهدی امام خامنه ای(مدظلّه)

سلاله ی نور

از زبان پدرش:

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی! پاشو برو ببین چی شد این بچه؟ زنده س؟مرده س؟»

می گفتم«کجا برم دنبالش آخه؟ کار و زندگی دارم خانوم، جبهه یه وجب دو وجب نیس از کجا پیداش کنم؟»

رفته بودیم نماز جمعه، حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید، آمدم خانه به مادرش گفتم.

گفت:« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم: « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟»

آخه نمی دانستیم فرماده لشکر اصفهان است.

داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته اید!»

بهش گفتم «نه، خودش تلفن کرد گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد...

به ما گفت شما نمی خواد بیاین، خیلی هم سرحال بود.»

گفت « چی رو پانسمان می کنه؟دستش قطع شده. »

همان شب رفتیم یزد، بیمارستان، به دستش نگاه می کردم...

گفتم «خراش کوچیک!»

خندید و گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.»

همان جا (بیمارستان) ، دو روزی پیشش ماندیم.

دیدم محسن رضایی و فرمانده های ارتش و سپاه آمدند

امام جمعه ی اصفهان هم هر چند روز یک بار سر می زد.

بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان،

هرکس می فهمید من پدرش هستم،دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا...

من هم می گفتم «چه می دونم والا! تا دوسال پیش که بسیجی بود، انگار حالا فرمانده لشکر شده.»

از زبان دوستش:

تو جبهه هم دیگر را می دیدیم، وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر...

همان جا هم دو سه روز یک بار را باید می رفتم و می دیدمش.

اگر نمی دیدمش، روزم شب نمی شد. آخه مجروح شده بود، نگرانش بودم ،هم نگران هم دلتنگ.

یک بار نرفتم تا خودش پیغام داد...« بگید بیاد ببینمش ،دلم تنگ شده.»

خودم هم مجروح بودم، با عصا رفتم بیمارستان، روی تخت دراز کشیده بود.

آستین خالیش را نگاه می کردم و او حرف می زد، من توی این فکر بودم که...

« فرمانده لشکر؟ بی دست؟ » یک نگاه می کرد به من، یک نگاه به دستش، بعد می خندید. 

می پرسیدم « درد داری؟ » می گفت « نه زیاد »

گفتم « می خوای مسکن بهت بدم؟» گفت « نه.» می گفتم « هرطور راحتی.»

لجم گرفته بود، با خودم می گفتم « این دیگه کیه؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.»

گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان، رفتم عیادت...از تخت آمد پایین، بغلم کرد.

گفت « دستت چی شده ؟ »  (آخه دستم شکسته بود، گچ گرفته بودمش)

گفتم « هیچی حاج آقا !یه ترکش کوچیک خرده، شکسته » خندید و...

گفت « چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده...»


از زبان پدرش:

دکتر چهل و پنج روز بهش استراحت داده بود، آوردیمش خانه.

عصر نشده، گفت « بابا! من حوصله ام سر رفته.» گفتم « چی کار کنم بابا؟ »

گفت « منو ببر سپاه، بچه ها رو ببینم. » بردمش... تا ده شب ازش خبری نشد.

ساعت ده تلفن کرد، گفت « من اهوازم، بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره.»


از زبان دوستش:

شنیده بودیم حسین از بیمارستان مرخص شده، برگشته...

ازسنگر فرماندهی سراغش را می گیریم، می گویند...« رفته سنگر دیده بانی.» 

اومده طرف ما؟ توی سنگر دیده بانی هم نیست...

چشمم افتاد به دکل دیده بانی، رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل!؟

« حسین آقا...! اون بالا چی کار می کنی شما...؟»

گفت « کریم...! ببین، با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا...

دو روزه دارم تمرین می کنم خوبه نه؟» می گویم « چی بگم والا...!؟»





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 دی 1392 توسط Basiji Sayberi
تمامی حقوق مطالب برای سلالــــــــــه ی نـــــــــــور محفوظ می باشد