تبلیغات
سلالــــــــــه ی نـــــــــــور - حکمت خدا

سلالــــــــــه ی نـــــــــــور
 
اللّهم احفظ نائب المهدی امام خامنه ای(مدظلّه)

سلاله ی نور

تنها نجات یافته از کشتی، اکنون به صاحل این جزیره ی متروک، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می نشست. 

سرانجام خسته و ناامید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن کمی بیاساید.

امّا هنگامی که در اولین شب آرامش درجست و جوی غذابود، از دور دید که کلبه اش درحال سوختن است 

و دودی از آن به سمت آسمان می رود، بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جایش خشکش زد، فریاد زد:"خدایا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی..." 

و گریست و با چشمانی پر از اشک به خواب رفت بادلی پراز اندوه و ناراحتی از یگانه خدایی که در دل می پروراند.

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به صاحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد، مرد خسته و حیران بود.

دل نیمی از اندوه و نیمی از شادی و به این می اندیشید که چگونه از این بند رهیده؟

نجات دهنگان می گفتند:"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم!"





نوشته شده در تاریخ شنبه 24 اسفند 1392 توسط Basiji Sayberi
تمامی حقوق مطالب برای سلالــــــــــه ی نـــــــــــور محفوظ می باشد